Wordpress Themes

دار

یک نفر دستم را گرفته است . یکی‎یکی پله‎ها را بالا می‎رویم . پاهایم عرض و ارتفاع پله‎ها را لمس می‎کند . همه چیز تاریک است . هق‎هق مادر را میان جیک‎جیک‎های گنجشک‎ها می‎شنوم . پای راستم را جلو ‎می‎کشم . دیگر پله‎ای نیست . سرباز نگهم می‎دارد . صورتم می‎خورد به طناب آویزان از آسمان . چشمم ا باز می‎کند . بابا روبرویم ایستاده است . مبهوت است . هیچ‎وقت نگریسته‎است . گنجشک‎ها می‎خوانند . باد می‎خورد به صورتم . رگه‎های سرخ خورشید افتاده‎است روی ابرها . همه می‎خواهند هستی‎شان را نشان دهند . هق‎هق مادر را می‎شنوم . نمی‎بینمش . بانو صورتش را خراش داده‎است . انگار خیش کشیده‎اند توی صورتش . زیرچشمی نگاه می‎کند به بابا . سر بابا بالاست . گنجشک‎ها می‎خوانند . این بار بهرام‎خان نیست دستش را بکشد جلو و راه نجات نشانم دهد .

**

دستمال را باز کردند . انگار عالم تازه زاده شده بود . مادر گریه می‎کرد . بانو زیرچشمی نگاه می‎کرد به بابا . بابا سرش پایین بود . دل‎نگران بود .کسی ایستاد جلویم . طناب آویزان را پشت سرش انداخت .دستش را زد زیر چانه‎ام . سرم را بالا برد . نگاهش نکردم.
- زندگی‎ات دست منه . نمی‎خوام جوونی‎ت ببری زیر خاک .
بابا زمین را نگاه می‎کرد . مادر هق‎هق می‎کرد .نگاه بانو به بابا بود .
- خودت هم می‎دونی کار من نبوده . تو اون بچه‎ی  ریپوت نمی‎خواستی .
- دو دقیقه‎ی دیگه توی آسمون آسمون ویزونت می‎کنن و بعدش می‎برنت زیر خروارها خاک . دونستن من و تو مهم نیست .
طناب دار را تکان داد .نیشخند زد . مادر می‎گریست .
-زندگیت بند ِ یک رکوع و سجود . دست خودته . گریه مادرت نمی‎شنفی ؟
. مادر گریه می‎کرد .بهرام‏خان پیروز بود . چه من قبول می‎کردم چه نه . بابا می‎شکست چه من می‌پذیرفتم چه نه .
-اختیار با خودته .
پشت کرد به من . طناب را هل داد .طناب به صورتم خورد . هق‌هق مادر بلندتر شد . بهرام‌خان پیروز بود . طناب ایستاد . بین من و بهرام‌خان .سر بهرام‌خان را قاب گرفته بود . بی‌تردید گفتم :
- قبول .
- من هیچوقت دوست نداشتم  ی جوون قربونی بشه
- پسرت هم جوون بود .
- اونو تو کشتی .
چهره‌ی پیروز بهرام‌خان از بین حلقه‌ی دار پیدا بود . لبخند زدم . دستش را آورد جلو . بوسیدمش . زانوش را خم کرد .پایش را کشید بالا . کفش‌هایش کثیف بود . خم شدم . بابا می‌لرزید . مادر گریه نمی‌کرد .پایش را بوسیدم . فریاد زد :
- من از خون این جوون گذشتم . این جوون می‌تونه زندگی کنه .
بابا می‌لرزید .سرش پایین بود . سرباز دستانم را باز کرد .
- جوون برو زندگی‌ت کن .
- عقده‌ی بابا و بانو خالی شد ؟
- بابات زندگی دخترمه تباه کرد .تو هم جون پسرم‌و گرفتی .
-خودت .

**
چراخ‌های رنگارنگ روشن می‌شند و خاموش . کسی می‌خواند و کسی می‌نواخت . بانو سفید پوشیده‌بود . بابا می خندید . مهمان‌ها می‌خندیدند . تمام شهر آمده‌بودند . عاقد آمد . سورناچی ننواخت . خواننده ساکت شد . چراغ ها روشن می‌شدند و خاموش . عاقد سلام کرد . بهرام‌خان دست عاقد را گرفت .گفت :
- آخرین شرط این است که داماد دستم را ببوسد .
بابا نبوسیده‌بود و چراغ‌ها خاموش شده‌بود و بابا رفته‌بود و بانوگریه کرده‌بود و بهرام‌خان تا چند ماه از خانه بیرون نیامده‌بود .
**
گنجشک ها می‌خوانند . مادر گریه می‌کند . باد می‌وزد توی صورتم . بابا ایستاده‌است . سرش بالاست . صورتش پرچین شده‌است .موهایش آشفته است .بانونگاهش به باباست . بهرام‌خان نیست . مردی بلند می‌خواند :
- بنا به حکم …
گریه مادر گر می‌گیرد . پاهای بابا سست شده ‌است . باد می‌رقصد توی کاج‌ها .
- به جرم قتل عمد آقای بهرام …..
مادر زوزه می‌کشد

**
بهرام‌خان افتاده بود روی زمین . خون از خط تیز اتوی کت بهرام‌خان چکه کرده‌بود . دستش را کشیده‌بود طرف پاهایم .انگارالتماس کرده‌بود. پایم را گذاشته‌بودم روی صورتش .‌آن‌قدر مانده‌بودم که مردم جمع شده‌بودند و بهرام‌خان را دیده‌بودند که زیر پای من له شده‌بود .
**

گنجشک‌ها نمی‌خوانند . مادر گریه می‌کند . پای بابا سست اس .باد نمی‌وزد . مردی که صورتش ناپیداست دار را حلقه می‌کند دور گردنم .رگه‌های سرخ خورشید پشت ابرها مانده‌اند .بهرام‌خان نیست که دستشرابکشد جلو وراه نجات نشانم دهد . بانو نگاه می‌کند به بابا .بابا پریشان است . مادر می‌گرید .بابا می‌چرخد .نگاه می‌کند به بانو . بانو نگاه می‌کند به بابا .نگاه بابا ملتمس است .

فریاد خسته

 باز نشر

خسته بود .شاد بود.خیلی فریاد کشیده بود.صدایش خفه بود. آمده بود خانه داد زده بود : پیروز شدیم. معلوم بود گریه کرده بود.از شادی. زنش گفت :خسته نباشی مرد! پسرشان نیامده بود خانه. حتما جایی کمک انقلابیون بود. سه چهار روز می‏شد پیدایش نبود.

خسته است.شاد نیست.امروز آن قدر فریاد کشیده‏است: انقلاب ،آزادی .تا کسی سوار تاکسی اجاره‏ای‏اش شود.و چندرغازی بدست آورد ونصفش کند با صاحب تاکسی.حتی حوصله ندارد جواب سلام زنش را بدهد.صدایش خس‏خس می‏کند.از بس فریاد کشیده‏است.معلوم است گریه  کرده‏است.زنش هم گریه کرده‏است .
بعد از سی سال سر کوچه عکس پسر چهارده ساله‏اشان را زده‏اند وبزرگ نوشته‏اند شهید انقلاب.شهادت:/۵۷/۱۱/۲۱

آزادی

-تو آزادی !


مرد ناباور است .صدای دوستاقبان مهربان است

- تو آزادی،می‌تونی بری، هر جا که دلت بخواد .


مرد تکان می‌خورد.


- یعنی که واقعا می‌تونم برم ؟


دوستاقبان لبخند می‌ِزند . مرد تکیده است . ریشش بلند است .چشمانش گود نشسته است .


- البته که می‌تونی بری …تکون بخور .


مرد پر صدا نفس می‌کشد . هوای آزادی تکانش می‌دهد  . به چشمان حیله‌گر دوستاقبان نگاه می‌کند .حرف زدن دوستاقبان نرم است .


- اصلا برا همین از زندان بیرونت آوردم …د یالا تکون بخور .


مرد با تردید راه می‌افتد .می‌لنگد .کمر خمیده‌اش راست می‌شود .برمی‌گردد و به دوستاقبان نگاه می‌کند . دوستاقبان لوله‌ی سرد تفنگ را تو مشت می‌فشرد .قدم‌های مرد تندتر می‌شود . دوستاقبان سرجای خود ایستاده است .مِژه نمی‌زند . به لبانش لبخند نشسته است . مرد پا می‌گذارد به دو . یک‌هو صدای گلوله می‌آید .صدای خفه‌ی گلوله که به گوشت نشسته باشد .مرد به زانومی‌افتد .دوستاقبان جست می‌زند .خودش را می‌رساند بالای سر مرد . خون از سینه مرد می‌جوشد .


- می‌خواس فرار کنه . ایست دادم ….ناچار شدم….

**

پ.ن :
برگفته از فصل سوم “همسایه ها” اثر “احمد محمود” صفحه‌ی بدون دخل و تصرف .

قهرمان

مادر می‏گوید : بسه دیگه  . پسر داد می‏زند .مادر می‏گرید .

-شما دیگه زندگیتون‏و کردید .چیزی نمی خوایت . خونه رو بدیت به من .می فروشمش . میشم آقای خودم . مث همه‏ی  مردم .

بابا ساکت است. خونسرد مثل همیشه . مادر هق‏هق می‏کند .

-اون‏وخ ما چه کنیم .سر پیری بی‏سرپناه بشیم .
- برید سالمندان مث همه‏ی پیرمرد وپیرزنا .اصلن نمی خواد برید اونجا مغازه را که داریت . یه جا رو اجاره کنید سر کنیت تا برید زیر خاک . نمی خوایت تا ابد رو کره خاکی باشین .

بابا کتش را برمی‏دارد .پسرش را نگاه می کند .پسر سرخ است .ایستاده است رو به پنجره .

-بابا ما که بدیت رو نمی خوایم .برو دنبال یک کاری .خودم برات سفارش می‏کنم .هنو این‏قد آبرو دارم که روم‏و زمین نزنن .برا خودت یک زندگی راست و ریست کن .این جا هم مال تو میشه .

صحبت بابا را قطع می کند .هنوز عصبانی است. صدایش لرزش دارد .

-شما به من چی دادین زندگی درس کنم .زندگی مایه می‏خواد . دوستام همه ماشین دارن .خونه دارن .من بی‏چیزشونم .جلوشون سربزیرم همیشه .سربارشونم .صدقه سری جناب قهرمان من‏و راه می‏دن .صدقه سری اسم شما .شما هم نگا نمی کنین به من .
-بابا، من هر چی دارم بهت می‏دم .وسعم بیشتر ازاین نیست .ما که بدیت‏و نمی‏خوایم .
-چیونداری . توقهرمانی . مدال داری .قهرمان بوکس آسیا .
- هه ، قهرمانی توی میدونه .از گود که اومدی بیرون کسی نیگات نمی کنه . من فقط اسمم قهرمانه .
- داری یا نداری ، همین که گفتم .لازم شد براش خون به پا می‏کنم .

پسر می رود بیرون .در را محکم می‏بندد .مادر می‏گرید .

-الهی بری زیر ماشین .تریاکی لوده . مرد نکنه بش چیزی بدی .همه‏شو دود می‏کنه . خودش و اون رفیقاش .

مرد آه می‏کشد .نگاه می کند به مدال‏های آویزان از دیوار .

- کاش‏کی به جای این مدال‏ها دست می‏کشیدم رو سر بچه‏م .

*
نشسته است روی صندلی چوبی . مغازه گرم است . حوصله نمی‌کند پنکه را روشن کند . کار و کاسبی کساد است . پس‌اندازی ندارد . ساکت نشسته است وخونسرد .انگار به هیچ چیز فکر نمی‌کند ، حتی به قشقرق پسرش . عرق می ریزد . دلش می‌خواهد یکی بیاید هم‌دمش شود . کسی می‌آ‌‌‌‌ید تو . سرخ است . انگار به زور راه می‌رود . خمار است .

- سلام پسرم . خوب شد اومدی . دلم گرفته بود .

پسر خمار است . انگار می‌لرزد .  چشمانش خون است . بابا برایش صندلی می‌آورد . نمی‌نشیند .

- بابا ، من حق‌مو می‌خوام . می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوام برا خودم زندگی دست‌وپا کنم .
- ما تا جند صبح دیگه زنده‌ایم .بعدش می‌شه مال تو . سر پیری ما را آواره نکن . اگه می‌خوای زندگی کنی اون کوفت و زهرماری‌و بنداز دور .مثل مردها برو پی کار .پی زندگی  . روپای خودت .
- بابا ، شما من‌ونابود کردین . اصلا فکر من نیستین .

بابا چیزی نمی گوید .پسر بی‌قرار است . عصبانی است . نگاه می کند به بابا مثل نگاه شکارچی پی شکارش . می‌خواهد از بابا زهر چشم بگیرد . ولی می‌ترسد . شاید زورش نرسد به بابا . به بابای قهرمان . لبش را می‌خورد . سرخ است . قلبش تند‌تند می‌زند . می‌خواهد حمله کند به بابا .انگار می‌جنگد برای بقاء . تحمل خماری را ندارد. تحمل سرباری را ندارد .تحمل تحقیر را ندارد . دست ‌می‌برد سوی میله آهنی . بابا آرام است . دستش را می‌کند توی جیب کت نیم‌دارش .هنوز نشانه‌ی ‌ کوچک فلزی بازی‌های آسیایی که رنگ ورویش رفته است ، روی سینه کت هست . پسر نعره می‌کشد.

*

مردم جمع شده‌اند . دو نفر مرد را بلند می‌کنند و می‌گذارند توی برانکار . نشانه‌ی کوچک فلزی زیر خون گم شده است . مرد را می‌برند توی ‌آمبولانس . دست مرد توی جیبش مشت شده است . کسی پارچه‌ی سفید می‌کشد روی صورت مرد . دست مرد هیچ‌گاه از جیبش بیرون نیامد.

پشیمانی

گفت :

آقا ، می دانم پایان اینجا مرگ است و چه سعادتی برتر از این ، اما می خواهم اجازه دهید تا برای آخرین بار اهلم را ببینم وتوشه ای برایشان گرد آورم .زود برخواهم گشت .

رفت .زود برگشت . اما پایانش مرگ نبود ، پشیمانی بود .

**

پ.ن:نشانی مرتبط:
طرماح بن عدی کیست ؟
و پیشنهاد طرماح به امام حسین علیهالسلام

شش “یک خط” برای غزه

*
راه شیری چه خودنمایی می کند در آسمان غزه تاریک .

**
گفت : چه خبر؟ گفت: فتح و حماس افتاده اند به جان هم و اسرائیل به جان ما .

***
مرد گفت : می روم بیرون چیزی گیر بیاورم برای خوردن . هیچ وقت برنگشت .

****
به بچه هایش قول داده بود فردا برایشان غذایی جدید بپزد . نیمه شب آرام برگ درختان را می چید .

*****
وقتی آمد خانه کفش های خونی اش را زیر شیر آب گرفت . خیلی راحت می شست . برایش عادی شده بود .

******
از پشت شیشه ی دودی بنز قیافه اش معلوم نیست . عقالش را مرتب می کند . رادیو از غزه می گوید .هیچ احساسی ندارد این پادشاه همسایه . جز  سیری و شکم درد .

دل لرزان ابلیس

چه سخت است این مرد . این مرد مهربان .و چه محکم گام بر می دارد . بدون تردید . انگار هیچ تردیدی ندارد . می روم سراغش .
- عزیز دلت را چه می کنی ؟ چگونه جوانت را می سپاری به تیغ ؟
سنگم می زند . هنوز دلش نلرزیده است .
- خدای بی نیاز را چه حاجت به سر بریدن پسر نازنینت . ببین چشمانش  چه شکوهی دارد .
سنگم می زند .
- گلوی اسماعیل جای بوسه است نه خنجر . این پسر سال ها باید دنیا را ببیند . این ظلم است . او حق دارد زنده بماند .
سنگم می زند .
- نمی دانستم این همه سنگ دلی . گمانم این بود پیامبران مهربان ترینند . اگر تو پسرت را نمی خواهی ، او تو را می خواهد .
سنگم می زند .
- اسماعیل مال تو نیست . مال هاجر هم هست . مال خود هم هست . گریه های مادرش را چه می کنی .
چه سخت است این مرد . سنگم می زند .
- به مادر پیرش رحم کن . به جوانیش رحم کن . به زیباییش .
دلش نمی لرزد . سنگم می زند .
- تو و خدایت ستم کارید . آینده این جوان را سر می برید . مادرش را دق مرگ می کنید . مگر قربانی این پسر چه سودی دارد .نه برای تو سود دارد ، نه برای خدا . تو جگرگوشه ات را از دست می دهی ، خدا هم که نیازی ندارد به اعمال بندگانش . شاید رویایت اشتباه بوده . من صدای گریه های مادر پیرش را می شنوم . مادری که سال ها انتظار این پسر را داشت .
باز هم نمی لرزد . چه سخت است دل این مرد . سنگم می زند .

دست و پای  جوانش را می بندد . تا دلش  نسوزد برای دست و پا زدنش . کهنه ای می کشد روی چشمان زیبای اسماعیل . دست های ابراهیم نمی لرزد . پسرش را نمی بوسد . تیغ تیز خنجر می درخشد زیر آفتاب . انگار تمام هستی این جا را می بینند . من به جای ابراهیم می لرزم .اضطراب دارم . یعنی ابراهیم گلوی عزیزش را می برد . اسماعیل  می نشیند. چه قربانی گران بهایی . نه پدر تردید دارد نه پسر . پاهایم می لرزد . ابراهیم خنجر را می برد سوی گلوی اسماعیل . چقدر مطمئن . لرزش پاهایم بیشتر شده است . خنجر را می گذارد روی گلوی اسماعیل . می کشد . دلم تنگ شده است انگار . مثل مجرمی که همیشه حسرت می خورد . حسرت اشتباهش را . پاهایم می لرزد . می خواهم سجده کنم به ابراهیم . می خواهم سجده کنم به آدمی .

بچه مردم

خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود، چه می‌کرد؟

دست بچه ام را گرفتم .پشت سر شوهرم از خانه بیرون آمدم .بهترین لباس هایش را تنش کردم. تا به حال این قدر بچه ام را زیبا ندیده بودم . سوار شدم . تصمیمم را گرفته بودم .ولی دلم راضی نبود . میدان شاه پیاده شدیم .چقدر امروز بچه شیرین زبانی می کرد . پول دادم دست بچه .بچه تا به حال پول گرفتن را نمی دانست . گفتم:برو اون ور خیابون تخم کدویی بخر .

با بهت نگاهم کرد . رفت . آرام می رفت . ماشینی با سرعت می آمد طرفش . نفهمیدم چطور بغلش کردم . بوسیدمش . برایش کدو تخمه ای خریدم . سوار شدیم . نمی دانم برای کجا . بچه ام هنوز بغلم است هنوز .هیچ وقت مثل بچه مردم نگاهش نمی کنم .بچه خودم است . تصمیمم را گرفته ام برنمی گردم خانه .

***

تقدیم به خالق بچه مردم ، جلال

انصاف

باران تندتر شد . هفت هشت نفر خیس می شدند توی ایستگاه . تاکسی زرد رنگی پیچید .یکی دوید سمت تاکسی وگفت “دربست” . تاکسی رد شد .دومی گفت “دربست” . رد شد . زنی آرام چیزی گفت .تاکسی ایستاد . زن جلو نشست .تاکسی نرفت .مردی گفت “آزادی” .راننده سر تکان داد . دو نفر دیگر هم سوار شدند .تاکسی رفت .

هنوز خدا هست .

مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشته بود . ترسیده بود پسرش بمیرد .

*
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید  خو می کرد به تنهایی . هفته ای می شد از مردش خبر نبود .

*
بابا پسرش  را داد راویه .تا شیر دهد .شاید فردا راویه و بابای پسر بروند مصر .آن جا غذا هست .امید هست .شاید این بچه زنده بماند . شاید روزی برگشتند غزه .