شش "یک خط" برای غزه

دسامبر 10th, 2008

*
راه شیری چه خودنمایی می کند در آسمان غزه تاریک .

**
گفت : چه خبر؟ گفت: فتح و حماس افتاده اند به جان هم و اسرائیل به جان ما .
***
مرد گفت : می روم بیرون چیزی گیر بیاورم برای خوردن . هیچ وقت برنگشت .
****
به بچه هایش قول داده بود فردا برایشان غذایی جدید بپزد . نیمه شب آرام برگ درختان را می چید .

*****
وقتی آمد خانه کفش های خونی اش را زیر شیر آب گرفت . خیلی راحت می شست . برایش عادی شده بود .

******
از پشت شیشه ی دودی بنز قیافه اش معلوم نیست . عقالش را مرتب می کند . رادیو از غزه می گوید .هیچ احساسی ندارد این پادشاه همسایه . جز  سیری و شکم درد .

دل لرزان ابلیس

دسامبر 9th, 2008

چه سخت است این مرد . این مرد مهربان .و چه محکم گام بر می دارد . بدون تردید . انگار هیچ تردیدی ندارد . می روم سراغش .
- عزیز دلت را چه می کنی ؟ چگونه جوانت را می سپاری به تیغ ؟
سنگم می زند . هنوز دلش نلرزیده است .
- خدای بی نیاز را چه حاجت به سر بریدن پسر نازنینت . ببین چشمانش  چه شکوهی دارد .
سنگم می زند .
- گلوی اسماعیل جای بوسه است نه خنجر . این پسر سال ها باید دنیا را ببیند . این ظلم است . او حق دارد زنده بماند .
سنگم می زند .
- نمی دانستم این همه سنگ دلی . گمانم این بود پیامبران مهربان ترینند . اگر تو پسرت را نمی خواهی ، او تو را می خواهد .
سنگم می زند .
- اسماعیل مال تو نیست . مال هاجر هم هست . مال خود هم هست . گریه های مادرش را چه می کنی .
چه سخت است این مرد . سنگم می زند .
- به مادر پیرش رحم کن . به جوانیش رحم کن . به زیباییش .
دلش نمی لرزد . سنگم می زند .
- تو و خدایت ستم کارید . آینده این جوان را سر می برید . مادرش را دق مرگ می کنید . مگر قربانی این پسر چه سودی دارد .نه برای تو سود دارد ، نه برای خدا . تو جگرگوشه ات را از دست می دهی ، خدا هم که نیازی ندارد به اعمال بندگانش . شاید رویایت اشتباه بوده . من صدای گریه های مادر پیرش را می شنوم . مادری که سال ها انتظار این پسر را داشت .
باز هم نمی لرزد . چه سخت است دل این مرد . سنگم می زند .

دست و پای  جوانش را می بندد . تا دلش  نسوزد برای دست و پا زدنش . کهنه ای می کشد روی چشمان زیبای اسماعیل . دست های ابراهیم نمی لرزد . پسرش را نمی بوسد . تیغ تیز خنجر می درخشد زیر آفتاب . انگار تمام هستی این جا را می بینند . من به جای ابراهیم می لرزم .اضطراب دارم . یعنی ابراهیم گلوی عزیزش را می برد . اسماعیل  می نشیند. چه قربانی گران بهایی . نه پدر تردید دارد نه پسر . پاهایم می لرزد . ابراهیم خنجر را می برد سوی گلوی اسماعیل . چقدر مطمئن . لرزش پاهایم بیشتر شده است . خنجر را می گذارد روی گلوی اسماعیل . می کشد . دلم تنگ شده است انگار . مثل مجرمی که همیشه حسرت می خورد . حسرت اشتباهش را . پاهایم می لرزد . می خواهم سجده کنم به ابراهیم . می خواهم سجده کنم به آدمی .

بچه مردم

دسامبر 5th, 2008

خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود، چه می‌کرد؟

دست بچه ام را گرفتم .پشت سر شوهرم از خانه بیرون آمدم .بهترین لباس هایش را تنش کردم. تا به حال این قدر بچه ام را زیبا ندیده بودم . سوار شدم . تصمیمم را گرفته بودم .ولی دلم راضی نبود . میدان شاه پیاده شدیم .چقدر امروز بچه شیرین زبانی می کرد . پول دادم دست بچه .بچه تا به حال پول گرفتن را نمی دانست . گفتم:برو اون ور خیابون تخم کدویی بخر .

با بهت نگاهم کرد . رفت . آرام می رفت . ماشینی با سرعت می آمد طرفش . نفهمیدم چطور بغلش کردم . بوسیدمش . برایش کدو تخمه ای خریدم . سوار شدیم . نمی دانم برای کجا . بچه ام هنوز بغلم است هنوز .هیچ وقت مثل بچه مردم نگاهش نمی کنم .بچه خودم است . تصمیمم را گرفته ام برنمی گردم خانه .

***

تقدیم به خالق بچه مردم ، جلال

انصاف

نوامبر 30th, 2008

باران تندتر شد . هفت هشت نفر خیس می شدند توی ایستگاه . تاکسی زرد رنگی پیچید .یکی دوید سمت تاکسی وگفت “دربست” . تاکسی رد شد .دومی گفت “دربست” . رد شد . زنی آرام چیزی گفت .تاکسی ایستاد . زن جلو نشست .تاکسی نرفت .مردی گفت “آزادی” .راننده سر تکان داد . دو نفر دیگر هم سوار شدند .تاکسی رفت .

هنوز خدا هست .

نوامبر 28th, 2008

مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشته بود . ترسیده بود پسرش بمیرد .

*
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید  خو می کرد به تنهایی . هفته ای می شد از مردش خبر نبود .

*
بابا پسرش  را داد راویه .تا شیر دهد .شاید فردا راویه و بابای پسر بروند مصر .آن جا غذا هست .امید هست .شاید این بچه زنده بماند . شاید روزی برگشتند غزه .

خیابان

نوامبر 27th, 2008

راننده تاکسی سرش را بیرون می‌کند. می‌گوید: “ریدم تو قبر اونی که به‌ات گواهینامه داد”. سرش را می‌آورد تو. می‌گوید: “والا”.
روی شیشه‌ی عقب ماشین نوشته “السلام علیک ایتها الشهیدة المضروبه”.

دخترانه ها

نوامبر 18th, 2008

1
بچه دومش هم دختر بود .یکی برگشت و گفت :
- اشکال ندارد .دختر هم خوب است .
گفت : هم خوب نه .خیلی خوب است .

2
دوباره دختر زایید.اسمش را گذاشتند “ماه بس”.

3
باز هم دختر .همه گریه می کردندجز بابا که می خندید.


سیگار

نوامبر 18th, 2008
برای اولین بار سیگار خریدم . نمی خواستم مدیون راننده تاکسی شوم که پول خرد نداشت  .

ساعت

نوامبر 18th, 2008

نمی دانم احمد-پسر دوساله ام- چه بلائی آورد سر ساعت شماته دار .هر چه گشتم ندیدمش .
*
امروز قبل از آفتاب می گفت : بابا آب می خوام . دیروز هم همین وقت بیدار شده بود و آب می خواست. دیگر دنبال ساعت نمی گردم .

کاسبی

نوامبر 18th, 2008

اگر روی قوطی نوشته بود چهارصد تومان حسن آقا می داد پانصد تومان .بارها می گفتم دیگر ازش نمی خرم. حتی بعضی وقت ها می رفتم سر فلکه وراه خودم را دور می کردم .
*
حدود یک سال است که فروشگاه زنجیره ای توی محله مان افتتاح شده است . یکی دوکوچه پایین تر یک مغازه بود که فورا تعطیل کرد و رفت توی کار ایزوگام .
*
امروز وقتی از نانوایی برمی گشتم دیدم روی شیشه مغازه حسن آقا نوشته : این مغازه با کلیه امکانات اجاره داده می شود .