صندوقچه
سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷چفت در را بست.
سال ها بود که عکسش را روی طاقچه دلش گردگیری نکرده بود
چفت در را بست.
سال ها بود که عکسش را روی طاقچه دلش گردگیری نکرده بود
روی تخت غلطی زد و طاق باز به سقف خیره شد. مدت ها بود که این سوال را از خودش می پرسید، چرا این طوری شد؟ ماه های اول زندگی را به یاد می آورد که فوق العاده بودند. شوق، اشتیاق و عشق. -یعنی الان عشق تو زندگیمون نیست؟
مدت ها بود که با همسرش تنها روی تخت می خوابیدند. ساعتش را نگاهی کرد ساعت وقت نامعلومی را نشان می داد. خسته شده بود. انگار داشت زخم بستر می گرفت از سکون متنفر بود. چرخید و پشتش را به همسرش کرد. چشمش به تابلویی که به زور خودش را روی دیوار نگه داشته بود افتاد “زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود”.
-یعنی ما به این زندگی عادت کردیم؟
چرخید، دهانش را به گوش همسرش نزدیک کرد و آرام گفت
-محبوبه، یعنی ما به این زندگی عادت کردیم؟
محبوبه غلطی زد و با صدایی آرام گفت: دیوونه شدی نصف شبی؟ بگیر بخواب.
مرد دوباره هم غلطی زد ولی اینبار مثل شب های پیش خوابید.
دفترچه یادداشتش را درآورد تا چیزی در آن بنویسد. اما هر چقدر فکر کرد یادش نیامد که چه می خواسته بنویسد. هیچی نبود نه کسل بود نه خوشحال بود نه ناراحت حتی کلافه هم نبود. از پنجره داشت آدم هایی را نگاه می کرد که هر روز همین پیاده رو ها و خیابان ها را طی می کنند و فقط می روند و می آیند. اینبار داشت فکر می کرد، دوباره خواست دفترچه را درآورد تا همین چیزها را در آن بنویسد. اما پشیمان شد. به جای آن یک نخ سیگار از جیبش درآورد و روشنش کرد. هیچکس اعتراض نکرد. اون هم به پشتی صندلی لم داد و با خیال راحت داشت سیگارش را می کشید که متوجه شد شانه هاش داره به شانه های خانمی که کنار دستش نشسته است می خورد. ترسید چون یک لحظه مثل شاهزاده ی رمان آهستگی که پس از طی مسیر با شهربانو در کالسکه بر اثر تکان های کالسکه و سایش بدن هایشان به هم نسبت به هم احساس خاصی پیدا کردند، خودش را احساس کرد. خودش را جمع و جورتر کرد. و به دستگیره در چسبید. سیگارش داشت تمام می شد که اتومبیل توقف کرد.
-آخر خط، رسیدیم، آزادی، پیاده شین
دستهای یخ کرده اش را روی گردن باریکش فشار داد.
***
سه روز بود که خودش و مادر مریضش غذا نخورده بودند. می خواست به هر قیمتی که شده غذا پیدا کند. به سختی از جایش بلند شد.مانتوی رنگ و رو رفته اش را پوشید و از در خارجشد. کنار خیابان منتظر ایستاده بود.نمی دانست کجا باید برود. به کارهای مختلف که می توانست در آن چند ساعت انجام دهد فکر می کرد. کار اول گدایی بود و دومی خود فروشی. اولی را ورانداز کرد و پیش خودش گفت اگر کسی منو ببینه چطور می تونم سرم را بلند کنم. دومی هم… در همین فکر بود که ناگهان اتومبیل جلوی پایش توقف کرد و گفت: خانم می تونم کمکتون کنم؟ نایی که سر پا بایستد را نداشت. به زحمت خودش را روی صندلی ماشین جا داد.
مرد جوان همینطور حرف می زد اما حمیده تنها صدایی را که می شنید ناله های مادرش بود. با فریاد مرد جوان به خودش آمد
خانم دارم با شما حرف می زنم.
-ببخشید. حواسم نبود. چی فرمودید؟
-یک ساعت بیست تومن. خوبه؟
حمیده فکری کرد. نمی دانست چه کار باید بکند. تن فروشی؟ به چه قیمتی؟ به قیمت جان مادر.
تصمیمش را گرفت.
-باشه، قبوله.
مرد جوان در خانه را باز کرد و وارد شدند.
مرد جوان وارد شد و مشغول کندن لباس هایش شد.حمیده مبهوت فقط نگاه می کرد.
-زود باش لباس هات رو در بیار.
مرد جوان آرام روی تخت خزید. حمیده به ساعت دیوار نگاه کرد. ساعت، ۱۵:۴۵ دقیقه را نشان می داد.
مرد لب هایش را به سمت لبهای حمیده نزدیک کرد. بی اختیار سرش را برگرداند. اما یاد قرار داد افتاد. خودش را در اختیار مرد گذاشته بود. دیگر هیچ احساسی نداشت. تنها به ساعت نگاه می کرد و ثانیه ها را می شمرد. وقتی ثانیه شمار آخرین ثانیه ۱۶:۴۵ را طی کرد از کنار مرد جوان که بی حال روی تخت خوابیده بود بلند شد.
-یک ساعت تمام شد.
مرد جوان از جیب کتش کیفش را در آورد. و پول را در دست حمیده گذاشت.
***
شش ماه از آن ماجرا می گذشت و در یک شرکت استخدام شده بود. درد هایی را که در شکمش احساس می کرد، بیشتر شده بود.
***
یک ماهی می شد که از شرکت بیرونش کرده بودند.
***
دست های یخ کرده اش را به آرامی از روی جسد بی جان فرزند پنج روزه اش برداشت
حیاطشان پر بود از درخت های جورواجور. تابستان که می شد با بچه های عمو و خاله از کت و کول درخت ها بالا می رفتند و میوه می چیدند و اسهال می گرفتند و دوا و درمان و خلاصه کلی دردسر. اما به درد سرش می ارزید. آخر میوه ها شیرین بودند. اما با این همه همیشه حسرت درخت گیلاس همسایه در دل بچه ها مانده بود. حتی چند بار تصمیم گرفتند که دزدکی از درخت همسایه میوه بچینند. اما مگر می شد. ترس از مادر از یک طرف و دیوار بلند همسایه از آنطرف و سگ همسایه از طرف دیگر. حتی یکبار تا پای درخت پیش رفت اما پارس سگ همسایه همان و بیرون آمدن اهل منزل همان و کتک مفصل خوردن همان. کتک آنروز طعم گیلاس درخت همسایه را از یاد محمد نبرد. اما دیگر بزرگ شده برای خودش مردی شده بود زشت بود که از دیوار همسایه بالا میرفت. دیگر کت و شلوار یقه آهاری می پوشید و کیف دست می گرفت و در یکی از ادارات دولتی پشت میز می نشست. اما هر روز صبح درخت را نگاهی می کرد و نقشه ای در ذهن می ریخت و رد می شد.
چند قدمی بیشتر تا خانه همسایه نمانده بود و دستان محمد به وضوح می لرزید. صدای پارس سگ هم بیداد می کرد. چند لحظه جلوی در ایستاد نگاهی به کوچه انداخت. آرام تر از همیشه بود . زنگ به صدا درآمد. محمد پشتش را به در کرده بود. که صدای ظریفی گفت بفرمائید، محمد یکه خورده بود. برگشت و دختر کوچولوی همسایه را دید که دیگر خانومی شده بود با چادری سفید همچون فرشتگان شده بود محمد با دستپاچگی گفت سلام و کاسه آش را به دست دختر داد. دختر همسایه لبخندی زد و قبول باشه گفت و رفت و بعد از چند دقیقه با کاسه که پر از گیلاس بود برگشت.
هر روز همین کار رو می کرد. سه مرتبه صبحُ ظهر و عصر. اما امروز صبح با بی میلی از خواب بلند شد مثل اینکه از این تکرار خسته شده بود. پله های مارپیچ رو بالا رفت. داشت دور خودش تاب می خورد اما بالا می رفت.
هنوز پنج دقیقه ای تا اذان صبح مونده بود. موذن پیر چشمهای خسته اش را بست. سوزش عجیبی داشتند. کبوترهای مسجد بالای سرش می چرخیدند یکیشون خورد به سرش. یهو از جا پرید و بلند شد. بی اختیار ساعتشو نگاه کرد. اما هنوز دو دقیقه مونده بود. یه کم کلافه شد. آخه خوابش خیلی ناز بود. چشمش به دو کبوتر که جدا از بقیه داشتن یه گوشه نوک هاشون رو به هم میزدن افتاد.
همینطور نگاشون می کرد. ساعت و زمان و همه چی یادش رفته بود. با یه صدای غریب به خودش اومد”حی علی صلاة” اما اون دیگه اذان نگفت.
این نغمه را با صدای خوش تر از همیشه خوند:
“عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت”