خیابان
پنجشنبه, آذر ۷م, ۱۳۸۷
راننده تاکسی سرش را بیرون میکند. میگوید: “ریدم تو قبر اونی که بهات گواهینامه داد”. سرش را میآورد تو. میگوید: “والا”.
روی شیشهی عقب ماشین نوشته “السلام علیک ایتها الشهیدة المضروبه”.
راننده تاکسی سرش را بیرون میکند. میگوید: “ریدم تو قبر اونی که بهات گواهینامه داد”. سرش را میآورد تو. میگوید: “والا”.
روی شیشهی عقب ماشین نوشته “السلام علیک ایتها الشهیدة المضروبه”.
تا همین چند روز پیش که فلافل میفروخت، صدایش میکردند “فرید فلافلی”. امروز موبایلفروشیاش را راه انداخت. روی شیشه نوشت: “با مدیریت مهندس فرید والامقام”.
دختر جوان دستمال سفیدی را جلوی صورتش میگیرد و عطسه میکند. پسر جوانی از کنارش رد میشود. میگوید:”عافیت باشه جیگر!”.
زن میپرسد:”آقا این جاروها چند؟”. مرد میگوید:”چارُ دیویست خانوم!”. زن چشمهایش را گرد میکند، ابروهایش را بالا میدهد، میگوید:”بیشرفا!”.
همین دیشب بود. دراز کشیده بودیم. آغوش در آغوش معشوق. حرف میزدیم. میخندیدیم. یکهو خواستم اوج محبتم را به او بیان کنم. گفتم: “تو فاحشهی منی!”. نمیدانم چرا این جمله از دهانم خارج شد. ناگهان سرش را از روی سینهام بلند کرد و چشمانم را بهتزده نگریست. از روی تخت بلند شد. رفت توی پذیرایی. بهتزده روی تخت دراز کشیده بودم و از چارچوب در، سایهاش را میدیدم که لباسهایش را از روی کاناپه و زمین و لابلای لباسهای من برداشت و پوشید. زیرلب چیزی میگفت انگار. در را محکم به هم زد و رفت. از آن حماقت لحظهای شوکه شده بودم.
دراز به دراز افتاده بود روی زمین. کنار سرش یک کاغذ سفید A-4 افتاده بود.
اثر یک تای عمودی و یک تای افقی بر وسط کاغذ مشخص بود. روی کاغذ نوشته
بود: “وقتی که قرار باشد زندگی نکنم، نفس کشیدن و عمر پرمشقت چه فایده
دارد؟” چند خط پایین ادامه داده بود: “دکتر گفته تا ۷-۸ ماه دیگر باید
پیراهن و شلوار گشاد بپوشم تا زخم کمر و ران چپم برای مداوا آماده شود.
البته گفتهاند بهتر است جز در مواقع ضرورت پیراهن و شلوار نپوشم. توصیه
کردهاند تا ۲ سال دیگر فقط از دمپایی، آنهم در حد ضرورت، استفاده کنم تا
زخم روی پای راستم بهبود یابد. تازه گفتهاند تا چند ماه دیگر علاوه بر
آنکه باید از نی برای نوشیدن استفاده کنم، حق بوسیدن هم ندارم. چون
بیماریام از طریق زخمی که روی لب پایینم است منتقل میشود.” روی سطر بعدی
خط کشیده شده اما قابل خواندن است؛ “انگار خدا هم از من بدش میآید. لج
کرده بامن. هر جور شده، زندگی را از من دریغ کرده” در خط پایین نوشته:
“اینها همه و همه یعنی که من دیگر نمیتوانم پیراهن یاسی راهراه و شلوار
کتان نوک مدادی و کفشهای چرمی مشکیام را _همان ترکیبی که توی عکس پوشیده
بودم و او گفته بود: دوست دارم وقتی دیدمت با همین لباسها باشی_ بپوشم و
از خانه تا کافهی پایین خیابان پیاده بروم و بعدازظهر را کامل در کافه
بمانم تا شاید قولش که گفته بود «یک روز بعدازظهر میآیم تا در همان
کافهی نزدیک خانهتان با هم گپ بزنیم و ..» محقق شود و ببینمش و بنشینیم
یک گپ سیر با هم بزنیم و همهاش قهوه بخوریم و بعد یک بوسه.. . اینها همه
و همه یعنی از تمام آرزوهایم که بهانهی زندگیام شدهاند صرف نظر کنم.”
پایین
کاغذ هم نوشته بود: “پدربزرگ همیشه به من میگفت زندگی یعنی امید. پس حالا
که امیدی نباید داشته باشم، نفسها و ثانیهها به چه کارم میآیند؟”
دست چپش رها شده بود کنار نامه و صورتش کبود بود. پلاستیک پارهای روی گردنش مانده بود. دراز به دراز افتاده بود روی زمین.
[دختر
جوان روی صندلی پارک کنار پسر جوانی نشسته، به او میگوید: "چه غروب
دلنشینی!" پسر سری تکان میدهد و صورتش را نزدیک او میکند.]
شیر آب را بستم. هیچ چوب و خاکستری از چهارشنبهسوری توی حیاط باقی نمانده بود. با دست راستم صورتم را خیس کردم و رفتم داخل اتاق. مادر، مادربزرگ و عمهها داشتند رختخوابها را میآوردند سمت حیاط تا آفتاب بخورد و میکروبهایش از بین بروند. دری که از آشپزخانه به حیاط باز میشد را گرفتم تا چند لحاف و تشک را وارد حیاط کردند. رفتم داخل اتاق و نشستم لب پنجره. همینطور که باغچه و خیابان _که از پشت حصار دور خانه مشخص بود_ را نگاه میکردم، با خودم میگفتم کاش زودتر همهی رختخوابها را روی تختها، توی حیاط پهن کنند و من بروم روی آنها دراز بکشم، کاش مادر اجازه دهد شب را توی حیاط بخوابم و تنگ ماهیها هم تا صبح کنار تخت باشد. از کنار پنجره بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. پارچه روی سبزهها _که هنوز کامل نشده بودند_ را کنار زدم. شیر ظرفشویی را باز کردم. دستم را بردم زیر آب. و دو بار پر کردم و پاشیدم روی سبزهها.
“الان خودم رو میرسونم”. گوشی را گذاشتم. دستم را محکم به پیشانیام زدم. ناگهان چشمهایم پر از اشک شد و یکباره جاری شد روی صورتم. بلند شدم تا بروم لباسهایم را بپوشم. آنقدر چشمهایم از اشک پر بود که جلویم را کامل نمیدیدم و پایم گیر کرد به پایه میز عسلی. میز افتاد. شیشهاش خورد به پایه کاناپه و خورد شد. اصلا نگاهش نکردم و بیتوجه به پشت سرم رفتم سمت اتاق. فکر اینکه همسرم برای چهارمین بار در این هفته تشنج کرده، آزارم میداد. مهمتر از آن، اینکه این بار بیرون از خانه حالش بد شده. حادثهای که دوست نداشت هیچوقت اتفاق بیافتد. همانطور که شلوارم را میپوشیدم، موبایل را با کتفم کنار گوشم نگه داشتم. “ماشین دارید؟”. دکمههای پیرهنم را بستم. “چند دقیقه دیگه میرسه؟”. کمربندم را بستم. “عجله دارم. ممنون.”. کیفم را برداشتم و رفتم سمت در. ماشین رسید. سوار شدم. رادیوی ماشین روشن بود. موسیقی شادی پخش میشد. صورتم خیس بود اما دیگر از چشمهایم اشک سرازیر نبود. موسیقی قطع شد. هرچه پول در جیب کتم بود درآوردم تا بعدا برای دادن کرایه معطل نشوم. صدای تیکتاک ساعت پخش شد. یاد دخترم افتادم که با دوستش رفته بود بازار. انگار با خودش کلید نبرده بود. چشمهایم را بستم. هرچه سعی کردم یادم نیامد دخترم کلید دارد یا نه. صدای انفجاری از رادیو پخش شد. از جایم پریدم. “آغاز سال یکهزار و سیصد و …”
[دختر جوان نگران، پشت در انتظار میکشد]
کاسهی مسی را با یک دست گرفتهبود و از آشپزخانه وارد اتاق شد. دراز کشیدهبودم و داشتم دفتر خاطراتم را سیاه میکردم از آن روزی که رفته بود، انگار. دست دیگرش را به کمرش زدهبود و نیمتنهی بالایش را کمی خم کردهبود سمت جلو. تا نشست، بلند شدم. دیدم چند سیبزمینی پوستکنده و یک چاقوی نسبتا بزرگ در کاسه است. گفتم: “عمه! بده من خرد کنم” خندهی قشنگی بر لب آورد. خدای من! زیبایی آن لبخند که نشانده شد گوشهی صورت پرچروک عمه چه بیبدیل بود برایم. و هست. و خواهد بود. به بختیاری گفت: “نه پدرم! نه عزیزم!” اصرار کردم و مدام سرش را بالا میبُرد و خندهاش بیشتر میشد و با دست راستش کاسه را دور میبُرد و با دست چپش دستهای مرا پس میزد.
راضی شد. خیلی خوشحال شدم. سیبها را گرفتم. داشت دستش را مالش میداد. انگار تماما از همه چیز راضی بودم. اما همینکه سیبها را چند قاچ زدم، دستانش را آورد و به زور کاسه و سیبها را از دستم گرفت و گفت خودش ریزریزشان میکند. هرچه اصرار کردم کاسه را نداد که نداد.
از آنوقت تا الان، هنوز غصهی عجیبی در دلم است که درد دستهایش را ترجیح داد به اینکه من سیبزمینیها را خرد کنم.
اصلا “عمه صنم” جان است.