سوزن بان
سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷سوزن بان پیر، ارام و ساکت در گوشه ی دنج ایستگاه متروک با ریل های زنگ زده نشسته و چشمان اش را به نقطه ای در زمین دوخته است. سر که بلند می کند، انتظار چشمهاش از پشت حصار تنومند و سنگین پلک ها پیداست! نمی داند قطار تاخیر داشته است یا نه! چون اصلا ساعت حرکت قطار را نمی دان. اما بر طبق یک چیزی که نمی شود نامش را عادت گذاشت باید منتظر امدن قطار و مسافرهاش باشد تا برای قطاری که به ایستگاه می رسد تابلو تکان دهد و برای تاک و توک مسافرهایی که شاید برایش دست تکان دهند ابراز احساسات کند! کم کم شب می شود. سوزن بان پیر دنبال پیپ اش می گردد. دیگر توتونی برایش نمانده است. صدای جغدی فضای ساکت را پر می کند. باد زوزه می کشد. سوزن بان چشم هایش را می بندد و جغد هم چنان اواز می خواند. صدای زوزه ی باد و جغد که در هم می امیزد شبیه سوت قطاری است که سوزن بانی را زیر چرخ های اهنیش له می کند!