<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>متیل</title>
	<atom:link href="http://mateel.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mateel.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 02 Sep 2010 12:23:42 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>دار</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=644</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=644#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 12:23:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[مغالطات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.ir/?p=644</guid>
		<description><![CDATA[




یک نفر دستم را گرفته است . یکی‎یکی پله‎ها را بالا می‎رویم . پاهایم عرض و ارتفاع پله‎ها را لمس می‎کند . همه چیز تاریک است . هق‎هق مادر را میان جیک‎جیک‎های گنجشک‎ها می‎شنوم . پای راستم را جلو ‎می‎کشم . دیگر پله‎ای نیست . سرباز نگهم می‎دارد . صورتم می‎خورد به طناب آویزان از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">
<div>
<div>
<div>
<div>
<p>یک نفر دستم را گرفته است . یکی‎یکی پله‎ها را بالا می‎رویم . پاهایم عرض و ارتفاع پله‎ها را لمس می‎کند . همه چیز تاریک است . هق‎هق مادر را میان جیک‎جیک‎های گنجشک‎ها می‎شنوم . پای راستم را جلو ‎می‎کشم . دیگر پله‎ای نیست . سرباز نگهم می‎دارد . صورتم می‎خورد به طناب آویزان از آسمان . چشمم ا باز می‎کند . بابا روبرویم ایستاده است . مبهوت است . هیچ‎وقت نگریسته‎است . گنجشک‎ها می‎خوانند . باد می‎خورد به صورتم . رگه‎های سرخ خورشید افتاده‎است روی ابرها . همه می‎خواهند هستی‎شان را نشان دهند . هق‎هق مادر را می‎شنوم . نمی‎بینمش . بانو صورتش را خراش داده‎است . انگار خیش کشیده‎اند توی صورتش . زیرچشمی نگاه می‎کند به بابا . سر بابا بالاست . گنجشک‎ها می‎خوانند . این بار بهرام‎خان نیست دستش را بکشد جلو و راه نجات نشانم دهد .</p>
<p>**</p>
<p>دستمال را باز کردند . انگار عالم تازه زاده شده بود . مادر گریه می‎کرد . بانو زیرچشمی نگاه می‎کرد به بابا . بابا سرش پایین بود . دل‎نگران بود .کسی ایستاد جلویم . طناب آویزان را پشت سرش انداخت .دستش را زد زیر چانه‎ام . سرم را بالا برد . نگاهش نکردم.<br />
- زندگی‎ات دست منه . نمی‎خوام جوونی‎ت ببری زیر خاک .<br />
بابا زمین را نگاه می‎کرد . مادر هق‎هق می‎کرد .نگاه بانو به بابا بود .<br />
- خودت هم می‎دونی کار من نبوده . تو اون بچه‎ی  ریپوت نمی‎خواستی .<br />
- دو دقیقه‎ی دیگه توی آسمون آسمون ویزونت می‎کنن و بعدش می‎برنت زیر خروارها خاک . دونستن من و تو مهم نیست .<br />
طناب دار را تکان داد .نیشخند زد . مادر می‎گریست .<br />
-زندگیت بند ِ یک رکوع و سجود . دست خودته . گریه مادرت نمی‎شنفی ؟<br />
. مادر گریه می‎کرد .بهرام‏خان پیروز بود . چه من قبول می‎کردم چه نه . بابا می‎شکست چه من می‌پذیرفتم چه نه .<br />
-اختیار با خودته .<br />
پشت کرد به من . طناب را هل داد .طناب به صورتم خورد . هق‌هق مادر بلندتر شد . بهرام‌خان پیروز بود . طناب ایستاد . بین من و بهرام‌خان .سر بهرام‌خان را قاب گرفته بود . بی‌تردید گفتم :<br />
- قبول .<br />
- من هیچوقت دوست نداشتم  ی جوون قربونی بشه<br />
- پسرت هم جوون بود .<br />
- اونو تو کشتی .<br />
چهره‌ی پیروز بهرام‌خان از بین حلقه‌ی دار پیدا بود . لبخند زدم . دستش را آورد جلو . بوسیدمش . زانوش را خم کرد .پایش را کشید بالا . کفش‌هایش کثیف بود . خم شدم . بابا می‌لرزید . مادر گریه نمی‌کرد .پایش را بوسیدم . فریاد زد :<br />
- من از خون این جوون گذشتم . این جوون می‌تونه زندگی کنه .<br />
بابا می‌لرزید .سرش پایین بود . سرباز دستانم را باز کرد .<br />
- جوون برو زندگی‌ت کن .<br />
- عقده‌ی بابا و بانو خالی شد ؟<br />
- بابات زندگی دخترمه تباه کرد .تو هم جون پسرم‌و گرفتی .<br />
-خودت .</p>
<p>**<br />
چراخ‌های رنگارنگ روشن می‌شند و خاموش . کسی می‌خواند و کسی می‌نواخت . بانو سفید پوشیده‌بود . بابا می خندید . مهمان‌ها می‌خندیدند . تمام شهر آمده‌بودند . عاقد آمد . سورناچی ننواخت . خواننده ساکت شد . چراغ ها روشن می‌شدند و خاموش . عاقد سلام کرد . بهرام‌خان دست عاقد را گرفت .گفت :<br />
- آخرین شرط این است که داماد دستم را ببوسد .<br />
بابا نبوسیده‌بود و چراغ‌ها خاموش شده‌بود و بابا رفته‌بود و بانوگریه کرده‌بود و بهرام‌خان تا چند ماه از خانه بیرون نیامده‌بود .<br />
**<br />
گنجشک ها می‌خوانند . مادر گریه می‌کند . باد می‌وزد توی صورتم . بابا ایستاده‌است . سرش بالاست . صورتش پرچین شده‌است .موهایش آشفته است .بانونگاهش به باباست . بهرام‌خان نیست . مردی بلند می‌خواند :<br />
- بنا به حکم …<br />
گریه مادر گر می‌گیرد . پاهای بابا سست شده ‌است . باد می‌رقصد توی کاج‌ها .<br />
- به جرم قتل عمد آقای بهرام …..<br />
مادر زوزه می‌کشد</p>
<p>**<br />
بهرام‌خان افتاده بود روی زمین . خون از خط تیز اتوی کت بهرام‌خان چکه کرده‌بود . دستش را کشیده‌بود طرف پاهایم .انگارالتماس کرده‌بود. پایم را گذاشته‌بودم روی صورتش .‌آن‌قدر مانده‌بودم که مردم جمع شده‌بودند و بهرام‌خان را دیده‌بودند که زیر پای من له شده‌بود .<br />
**</p>
<p>گنجشک‌ها نمی‌خوانند . مادر گریه می‌کند . پای بابا سست اس .باد نمی‌وزد . مردی که صورتش ناپیداست دار را حلقه می‌کند دور گردنم .رگه‌های سرخ خورشید پشت ابرها مانده‌اند .بهرام‌خان نیست که دستشرابکشد جلو وراه نجات نشانم دهد . بانو نگاه می‌کند به بابا .بابا پریشان است . مادر می‌گرید .بابا می‌چرخد .نگاه می‌کند به بانو . بانو نگاه می‌کند به بابا .نگاه بابا ملتمس است .</p>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=644</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شش &quot;یک خط&quot; برای غزه</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=148</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=148#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Dec 2008 18:48:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ساما]]></category>
		<category><![CDATA[جنایات اسرائیل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[غزه]]></category>
		<category><![CDATA[فتح و حماس]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=148</guid>
		<description><![CDATA[*
راه شیری چه خودنمایی می کند در آسمان غزه تاریک .
**
گفت : چه خبر؟ گفت: فتح و حماس افتاده اند به جان هم و اسرائیل به جان ما .
***
مرد گفت : می روم بیرون چیزی گیر بیاورم برای خوردن . هیچ وقت برنگشت .
****
به بچه هایش قول داده بود فردا برایشان غذایی جدید بپزد . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>*<br />
راه شیری چه خودنمایی می کند در آسمان غزه تاریک .</p>
<p>**<br />
گفت : چه خبر؟ گفت: فتح و حماس افتاده اند به جان هم و اسرائیل به جان ما .<br />
***<br />
مرد گفت : می روم بیرون چیزی گیر بیاورم برای خوردن . هیچ وقت برنگشت .<br />
****<br />
به بچه هایش قول داده بود فردا برایشان غذایی جدید بپزد . نیمه شب آرام برگ درختان را می چید .</p>
<p>*****<br />
وقتی آمد خانه کفش های خونی اش را زیر شیر آب گرفت . خیلی راحت می شست . برایش عادی شده بود .</p>
<p>******<br />
از پشت شیشه ی دودی بنز قیافه اش معلوم نیست . عقالش را مرتب می کند . رادیو از غزه می گوید .هیچ احساسی ندارد این پادشاه همسایه . جز  سیری و شکم درد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=148</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل لرزان ابلیس</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=134</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=134#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Dec 2008 10:54:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ساما]]></category>
		<category><![CDATA[ابراهیم و اسناعیل]]></category>
		<category><![CDATA[ابلیس]]></category>
		<category><![CDATA[داستان ابراهیم و اسماعیل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[شیطان]]></category>
		<category><![CDATA[عید الاضحی]]></category>
		<category><![CDATA[عید قربان]]></category>
		<category><![CDATA[قربانی]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=134</guid>
		<description><![CDATA[چه سخت است این مرد . این مرد مهربان .و چه محکم گام بر می دارد . بدون تردید . انگار هیچ تردیدی ندارد . می روم سراغش .
- عزیز دلت را چه می کنی ؟ چگونه جوانت را می سپاری به تیغ ؟
سنگم می زند . هنوز دلش نلرزیده است .
- خدای بی نیاز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چه سخت است این مرد . این مرد مهربان .و چه محکم گام بر می دارد . بدون تردید . انگار هیچ تردیدی ندارد . می روم سراغش .<br />
- عزیز دلت را چه می کنی ؟ چگونه جوانت را می سپاری به تیغ ؟<br />
سنگم می زند . هنوز دلش نلرزیده است .<br />
- خدای بی نیاز را چه حاجت به سر بریدن پسر نازنینت . ببین چشمانش  چه شکوهی دارد .<br />
سنگم می زند .<br />
- گلوی اسماعیل جای بوسه است نه خنجر . این پسر سال ها باید دنیا را ببیند . این ظلم است . او حق دارد زنده بماند .<br />
سنگم می زند .<br />
- نمی دانستم این همه سنگ دلی . گمانم این بود پیامبران مهربان ترینند . اگر تو پسرت را نمی خواهی ، او تو را می خواهد .<br />
سنگم می زند .<br />
- اسماعیل مال تو نیست . مال هاجر هم هست . مال خود هم هست . گریه های مادرش را چه می کنی .<br />
چه سخت است این مرد . سنگم می زند .<br />
- به مادر پیرش رحم کن . به جوانیش رحم کن . به زیباییش .<br />
دلش نمی لرزد . سنگم می زند .<br />
- تو و خدایت ستم کارید . آینده این جوان را سر می برید . مادرش را دق مرگ می کنید . مگر قربانی این پسر چه سودی دارد .نه برای تو سود دارد ، نه برای خدا . تو جگرگوشه ات را از دست می دهی ، خدا هم که نیازی ندارد به اعمال بندگانش . شاید رویایت اشتباه بوده . من صدای گریه های مادر پیرش را می شنوم . مادری که سال ها انتظار این پسر را داشت .<br />
باز هم نمی لرزد . چه سخت است دل این مرد . سنگم می زند .</p>
<p>دست و پای  جوانش را می بندد . تا دلش  نسوزد برای دست و پا زدنش . کهنه ای می کشد روی چشمان زیبای اسماعیل . دست های ابراهیم نمی لرزد . پسرش را نمی بوسد . تیغ تیز خنجر می درخشد زیر آفتاب . انگار تمام هستی این جا را می بینند . من به جای ابراهیم می لرزم .اضطراب دارم . یعنی ابراهیم گلوی عزیزش را می برد . اسماعیل  می نشیند. چه قربانی گران بهایی . نه پدر تردید دارد نه پسر . پاهایم می لرزد . ابراهیم خنجر را می برد سوی گلوی اسماعیل . چقدر مطمئن . لرزش پاهایم بیشتر شده است . خنجر را می گذارد روی گلوی اسماعیل . می کشد . دلم تنگ شده است انگار . مثل مجرمی که همیشه حسرت می خورد . حسرت اشتباهش را . پاهایم می لرزد . می خواهم سجده کنم به ابراهیم . می خواهم سجده کنم به آدمی .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=134</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بچه مردم</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=641</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=641#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 13:11:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ساما]]></category>
		<category><![CDATA[بچه مردم]]></category>
		<category><![CDATA[جلال آل احمد]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[متیل]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=113</guid>
		<description><![CDATA[خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود، چه می‌کرد؟
دست بچه ام را گرفتم .پشت سر شوهرم از خانه بیرون آمدم .بهترین لباس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span class="content"><span style="font-family:Tahoma;font-size:x-small;">خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود، چه می‌کرد؟</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="AR-SA">دست بچه ام را گرفتم .پشت سر شوهرم از خانه بیرون آمدم .بهترین لباس هایش را تنش کردم.</span><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"> </span><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="AR-SA">تا به حال این قدر بچه ام را زیبا ندیده بودم . سوار شدم . تصمیمم را گرفته بودم .ولی دلم راضی نبود . میدان شاه پیاده شدیم .چقدر امروز بچه شیرین زبانی می کرد . پول دادم دست بچه .بچه تا به حال پول گرفتن را نمی دانست . گفتم<em>:برو اون ور خیابون تخم کدویی بخر .</em> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="AR-SA">با بهت نگاهم کرد . رفت . آرام می رفت . ماشینی با سرعت می آمد طرفش . نفهمیدم چطور بغلش کردم . بوسیدمش . برایش کدو تخمه ای خریدم . سوار شدیم . نمی دانم برای کجا . بچه ام هنوز بغلم است هنوز .هیچ وقت مثل بچه مردم نگاهش نمی کنم .بچه خودم است . تصمیمم را گرفته ام برنمی گردم خانه .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="AR-SA">***</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="AR-SA">تقدیم به خالق <strong><a title="بچه مردم" href="http://www.ketabnews.com/detail-5053-fa-1.html">بچه مردم </a></strong>، <strong><em>جلال</em></strong><br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=641</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انصاف</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=100</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=100#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 16:37:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ساما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=100</guid>
		<description><![CDATA[باران تندتر شد . هفت هشت نفر خیس می شدند توی ایستگاه . تاکسی زرد رنگی پیچید .یکی دوید سمت تاکسی وگفت &#8220;دربست&#8221; . تاکسی رد شد .دومی گفت &#8220;دربست&#8221; . رد شد . زنی آرام چیزی گفت .تاکسی ایستاد . زن جلو نشست .تاکسی نرفت .مردی گفت &#8220;آزادی&#8221; .راننده سر تکان داد . دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باران تندتر شد . هفت هشت نفر خیس می شدند توی ایستگاه . تاکسی زرد رنگی پیچید .یکی دوید سمت تاکسی وگفت &#8220;دربست&#8221; . تاکسی رد شد .دومی گفت &#8220;دربست&#8221; . رد شد . زنی آرام چیزی گفت .تاکسی ایستاد . زن جلو نشست .تاکسی نرفت .مردی گفت &#8220;آزادی&#8221; .راننده سر تکان داد . دو نفر دیگر هم سوار شدند .تاکسی رفت .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=100</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هنوز خدا هست .</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=94</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=94#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 08:12:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ساما]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[غزه]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=94</guid>
		<description><![CDATA[مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشته بود . ترسیده بود پسرش بمیرد .
*
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید  [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشته بود . ترسیده بود پسرش بمیرد .</p>
<p>*<br />
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید  خو می کرد به تنهایی . هفته ای می شد از مردش خبر نبود .</p>
<p>*<br />
بابا پسرش  را داد راویه .تا شیر دهد .شاید فردا راویه و بابای پسر بروند مصر .آن جا غذا هست .امید هست .شاید این بچه زنده بماند . شاید روزی برگشتند غزه .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=94</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خیابان</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=92</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=92#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Nov 2008 23:34:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اسیر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=92</guid>
		<description><![CDATA[ 
راننده تاکسی سرش را بیرون می‌کند. می‌گوید: &#8220;ریدم تو قبر اونی که به‌ات گواهینامه داد&#8221;. سرش را می‌آورد تو. می‌گوید: &#8220;والا&#8221;.
روی شیشه‌ی عقب ماشین نوشته &#8220;السلام علیک ایتها الشهیدة المضروبه&#8221;.

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong> </strong></p>
<p style="text-align:justify;">راننده تاکسی سرش را بیرون می‌کند. می‌گوید: &#8220;ریدم تو قبر اونی که به‌ات گواهینامه داد&#8221;. سرش را می‌آورد تو. می‌گوید: &#8220;والا&#8221;.<br />
روی شیشه‌ی عقب ماشین نوشته &#8220;السلام علیک ایتها الشهیدة المضروبه&#8221;.</p>
<p><strong></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=92</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دخترانه ها</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=71</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=71#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Nov 2008 10:16:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ساما]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[دخترانه]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=71</guid>
		<description><![CDATA[۱
بچه دومش هم دختر بود .یکی برگشت و گفت :
- اشکال ندارد .دختر هم خوب است .
گفت : هم خوب نه .خیلی خوب است .
۲
 دوباره دختر زایید.اسمش را گذاشتند &#8220;ماه بس&#8221;.
۳
 باز هم دختر .همه گریه می کردندجز بابا که می خندید.


]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-weight:bold;">۱</span><br />
بچه دومش هم دختر بود .یکی برگشت و گفت :<br />
- اشکال ندارد .دختر هم خوب است .<br />
گفت : هم خوب نه .خیلی خوب است .<strong></p>
<p><span style="font-weight:bold;">۲</span><br />
</strong> دوباره دختر زایید.اسمش را گذاشتند &#8220;ماه بس&#8221;.</p>
<p><strong><span style="font-weight:bold;">۳</span><br />
</strong> باز هم دختر .همه گریه می کردندجز بابا که می خندید.</p>
<p><strong><br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=71</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیگار</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=69</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=69#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Nov 2008 10:14:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ساما]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[سیگار]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=69</guid>
		<description><![CDATA[
برای اولین بار سیگار خریدم . نمی خواستم مدیون راننده تاکسی شوم که پول خرد نداشت  .




]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="title" style="text-align:justify;"></div>
<div class="title" style="text-align:justify;">برای اولین بار سیگار خریدم . نمی خواستم مدیون راننده تاکسی شوم که پول خرد نداشت  .</div>
<div class="title" style="text-align:justify;"></div>
<div class="title" style="text-align:justify;"></div>
<div class="title" style="text-align:justify;"><strong><br />
</strong></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=69</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ساعت</title>
		<link>http://mateel.ir/?p=67</link>
		<comments>http://mateel.ir/?p=67#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Nov 2008 10:12:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ساما]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mateel.wordpress.com/?p=67</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانم احمد-پسر دوساله ام- چه بلائی آورد سر ساعت شماته دار .هر چه گشتم ندیدمش .
*
امروز قبل از آفتاب می گفت : بابا آب می خوام . دیروز هم همین وقت بیدار شده بود و آب می خواست. دیگر دنبال ساعت نمی گردم .
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دانم احمد-پسر دوساله ام- چه بلائی آورد سر ساعت شماته دار .هر چه گشتم ندیدمش .<br />
*<br />
امروز قبل از آفتاب می گفت : بابا آب می خوام . دیروز هم همین وقت بیدار شده بود و آب می خواست. دیگر دنبال ساعت نمی گردم .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mateel.ir/?feed=rss2&amp;p=67</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
