Archive for مهر, ۱۳۸۷

بوی سیب زمینی

سه شنبه, مهر ۲۳م, ۱۳۸۷

آن قدر سرد بود که مجبور شدم نصف دارایی ام را خرج تاکسی کنم. وقتی پیاده شدم، فقط پنجاه تومن پس داد، تا خواستم بگویم زیاد گرفتی گازش را گرفت.

اتاقمان پر شده است بوی سیب زمینی. البته اتاق مردم. لیلا داشت سیب زمینی ها را  با چاقو گل می کرد. گفت:نان نداریم. میخواستم بپرسم این سیب زمینی ها می روند زیر دندان له می شوند چه کارشان داری؟، گفتم می روم نان بگیرم.

آمدم خانه. بدون نان. سرما استخوان هایم را می لرزاند. شاممان سیب زمینی های مثل گل بود. بدون نان.

فردا صبح لیلا داشت سوراخ جیب شلوارم را می دوخت. دیشب تمام دارایی ام را بلعیده بود. و لیلا داشت به زنجیرش می کشید. لیلا هی میدوخت. چشمانش را دوخت به چشمانم. گفت:امروز سالگرد عروسیمان است.