Archive for آذر, ۱۳۸۷

انصاف

یکشنبه, آذر ۱۰م, ۱۳۸۷

باران تندتر شد . هفت هشت نفر خیس می شدند توی ایستگاه . تاکسی زرد رنگی پیچید .یکی دوید سمت تاکسی وگفت “دربست” . تاکسی رد شد .دومی گفت “دربست” . رد شد . زنی آرام چیزی گفت .تاکسی ایستاد . زن جلو نشست .تاکسی نرفت .مردی گفت “آزادی” .راننده سر تکان داد . دو نفر دیگر هم سوار شدند .تاکسی رفت .

هنوز خدا هست .

جمعه, آذر ۸م, ۱۳۸۷

مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشته بود . ترسیده بود پسرش بمیرد .

*
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید  خو می کرد به تنهایی . هفته ای می شد از مردش خبر نبود .

*
بابا پسرش  را داد راویه .تا شیر دهد .شاید فردا راویه و بابای پسر بروند مصر .آن جا غذا هست .امید هست .شاید این بچه زنده بماند . شاید روزی برگشتند غزه .

خیابان

پنجشنبه, آذر ۷م, ۱۳۸۷

راننده تاکسی سرش را بیرون می‌کند. می‌گوید: “ریدم تو قبر اونی که به‌ات گواهینامه داد”. سرش را می‌آورد تو. می‌گوید: “والا”.
روی شیشه‌ی عقب ماشین نوشته “السلام علیک ایتها الشهیدة المضروبه”.

دخترانه ها

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

۱
بچه دومش هم دختر بود .یکی برگشت و گفت :
- اشکال ندارد .دختر هم خوب است .
گفت : هم خوب نه .خیلی خوب است .

۲
دوباره دختر زایید.اسمش را گذاشتند “ماه بس”.

۳
باز هم دختر .همه گریه می کردندجز بابا که می خندید.


سیگار

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
برای اولین بار سیگار خریدم . نمی خواستم مدیون راننده تاکسی شوم که پول خرد نداشت  .

ساعت

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

نمی دانم احمد-پسر دوساله ام- چه بلائی آورد سر ساعت شماته دار .هر چه گشتم ندیدمش .
*
امروز قبل از آفتاب می گفت : بابا آب می خوام . دیروز هم همین وقت بیدار شده بود و آب می خواست. دیگر دنبال ساعت نمی گردم .

کاسبی

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

اگر روی قوطی نوشته بود چهارصد تومان حسن آقا می داد پانصد تومان .بارها می گفتم دیگر ازش نمی خرم. حتی بعضی وقت ها می رفتم سر فلکه وراه خودم را دور می کردم .
*
حدود یک سال است که فروشگاه زنجیره ای توی محله مان افتتاح شده است . یکی دوکوچه پایین تر یک مغازه بود که فورا تعطیل کرد و رفت توی کار ایزوگام .
*
امروز وقتی از نانوایی برمی گشتم دیدم روی شیشه مغازه حسن آقا نوشته : این مغازه با کلیه امکانات اجاره داده می شود .

صدام

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

وقتی دستم را برمی گرداندم چشمانش افتاد در چشم های سرخم.تسلیم بود وحرفی نمی توانست بزند.می خواست مواظب باشد .مگر من چقدر پول دارم.البته می خواستم نشانش بدهم که من رییسم.باید برتری خودم را یک طوری به رخش می کشیدم.دستش را به جای سیلی من می مالید .خیلی سرخ شده بود .نباید به این محکمی می زدم.البته این عادی است هر کسی که برتری بر یکی دارد یک طوری باید نشانش بدهد.ولی بد زدم.اگر هم معذرت بخواهم نفی خودم است.داد زدم
-:حالا که شکستیش جمعش کن.
مجبور بود.جارو وخاک انداز آورد وشکسته های نعلبکی صد تومانی را جمع کرد.فقط صد تومان قیمتش بود.

سیگار فروش

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

کنار خیابان ایستاد . پیاده شد . دست کرد توی جیب . سلام کرد . سیگارفروش سرش را بلند کرد . مشتری قدیمی اش بود . تخته های توی حلب شعله کشیدند .
- احوال داش رضای عزیز . تو این سرما آتیش می چسبه .
- به مرحمت شما . اما امان از روزگار .
همیشه این جمله را به این مشتری اش می گفت .
- داش رضا مثل همیشه یک ونستون عقابی .
تنها مشتری وفادارش بود . سیگار را گرفت .پول را داد .لبخند زد .خداحافظی کرد . سوار ماشین شد .بوق زد و رفت . و باز هم چیزی را که سیگار فروش انتظار داشت نگفت.سیگارفروش آهی کشید و گفت :
-خدافظ.
*
هیچ وقت مرد به سیگارفروش نگفت :
-یادته دم مغازت نوشته بودی هیچ نوع سیگاری نداریم .

نقش آدم‌ها چه راحت عوض می‌شود!

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

تا همین چند روز پیش که فلافل می‌فروخت، صدایش می‌کردند “فرید فلافلی”. امروز موبایل‌فروشی‌اش را راه انداخت. روی شیشه نوشت: “با مدیریت مهندس فرید والامقام”.