هنوز خدا هست .
مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشته بود . ترسیده بود پسرش بمیرد .
*
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید خو می کرد به تنهایی . هفته ای می شد از مردش خبر نبود .
*
بابا پسرش را داد راویه .تا شیر دهد .شاید فردا راویه و بابای پسر بروند مصر .آن جا غذا هست .امید هست .شاید این بچه زنده بماند . شاید روزی برگشتند غزه .
Tags: داستان کوتاه, داستانک, غزه, مینیمال
آذر ۹م, ۱۳۸۷ at ۱:۳۲ ق.ظ
[...] اعراب! ۷۷-غزه خاموش و بیصدا درحال مرگ است….. ۷۶-هنوز خدا هست ۷۵-فَتَرَى الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ [...]
آذر ۱۱م, ۱۳۸۷ at ۴:۰۹ ب.ظ
[...] اعراب! ۷۷-غزه خاموش و بیصدا درحال مرگ است….. ۷۶-هنوز خدا هست ۷۵-فَتَرَى الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ [...]
آذر ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۸:۱۱ ق.ظ
سلام وبلاگ شما درسرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس بخش وبلاگها معرفی شد
شما نیز میتوانید با ارسال پیامکی با مضمون” نام ـ نام خانوادگی، نام وبلاگ، نشانی اینترنتی وبلاگ شخص مورد نظر خود” دیگر فعالان در عرصه اجتماعی، اقتصادی، ورزشی، هنری و … را نیز به فضای مجازی و جامعه وبلاگی معرفی کنید
۰۹۱۲۷۱۹۷۶۴۵
آذر ۲۳م, ۱۳۸۷ at ۲:۱۵ ب.ظ
[...] هنوز خدا هست [...]