آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
اگر روی قوطی نوشته بود چهارصد تومان حسن آقا می داد پانصد تومان .بارها می گفتم دیگر ازش نمی خرم. حتی بعضی وقت ها می رفتم سر فلکه وراه خودم را دور می کردم .
*
حدود یک سال است که فروشگاه زنجیره ای توی محله مان افتتاح شده است . یکی دوکوچه پایین تر یک مغازه بود که فورا تعطیل کرد و رفت توی کار ایزوگام .
*
امروز وقتی از نانوایی برمی گشتم دیدم روی شیشه مغازه حسن آقا نوشته : این مغازه با کلیه امکانات اجاره داده می شود .
Tags: داستان کوتاه, داستانک, مینیمال
Posted in ساما | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
وقتی دستم را برمی گرداندم چشمانش افتاد در چشم های سرخم.تسلیم بود وحرفی نمی توانست بزند.می خواست مواظب باشد .مگر من چقدر پول دارم.البته می خواستم نشانش بدهم که من رییسم.باید برتری خودم را یک طوری به رخش می کشیدم.دستش را به جای سیلی من می مالید .خیلی سرخ شده بود .نباید به این محکمی می زدم.البته این عادی است هر کسی که برتری بر یکی دارد یک طوری باید نشانش بدهد.ولی بد زدم.اگر هم معذرت بخواهم نفی خودم است.داد زدم
-:حالا که شکستیش جمعش کن.
مجبور بود.جارو وخاک انداز آورد وشکسته های نعلبکی صد تومانی را جمع کرد.فقط صد تومان قیمتش بود.
Tags: داستان کوتاه, داستانک, مینیمال
Posted in ساما | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
کنار خیابان ایستاد . پیاده شد . دست کرد توی جیب . سلام کرد . سیگارفروش سرش را بلند کرد . مشتری قدیمی اش بود . تخته های توی حلب شعله کشیدند .
- احوال داش رضای عزیز . تو این سرما آتیش می چسبه .
- به مرحمت شما . اما امان از روزگار .
همیشه این جمله را به این مشتری اش می گفت .
- داش رضا مثل همیشه یک ونستون عقابی .
تنها مشتری وفادارش بود . سیگار را گرفت .پول را داد .لبخند زد .خداحافظی کرد . سوار ماشین شد .بوق زد و رفت . و باز هم چیزی را که سیگار فروش انتظار داشت نگفت.سیگارفروش آهی کشید و گفت :
-خدافظ.
*
هیچ وقت مرد به سیگارفروش نگفت :
-یادته دم مغازت نوشته بودی هیچ نوع سیگاری نداریم .
Tags: داستان کوتاه, داستانک, مینیمال
Posted in ساما | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
تا همین چند روز پیش که فلافل میفروخت، صدایش میکردند “فرید فلافلی”. امروز موبایلفروشیاش را راه انداخت. روی شیشه نوشت: “با مدیریت مهندس فرید والامقام”.
Posted in اسیر | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
دختر جوان دستمال سفیدی را جلوی صورتش میگیرد و عطسه میکند. پسر جوانی از کنارش رد میشود. میگوید:”عافیت باشه جیگر!”.
Posted in اسیر | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
قبض تلفن را از زیر در برداشت . زیر زبان دو تا فحش داد .
ـ دروغ گوها میگن گرونی رو کنترل کردیم اون وقت واسه دو تا تلیفون پنجاه تومن میندازن .از همه جا از ملت میکشن .منت هم میذارن.
*
کارت تلفن را با تیغ نصف کرد .و یک تکه از تراشه ی زرد کارت را کند .و مقداری چسب آهن به کارت زد .کارت را وارد تلفن کرد . هیچ جوری نمی شد درش آورد. تلفن را برداشت و جایی زنگ زد .هیچی از اعتبار کارت کم نمی شد . حسابی حرف زد . با ماژیک بالای دکه نوشت :تلفن کارتی رایگان ، تا ابد حرف بزنید .
Posted in ساما | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
منتظر بود در برهوتی بی انتها تا ابدیت . شاید از ازل تا کنون.مانند بی انتها شی دیگر ـاگر شی باشند ـ در این برهوت بین عدم و وجود .سال ها پیش نوبتش بود .وقتی سریع رد می شدند . و هیچ وقت نفهمید که چه شد که خروج از این برهوت بین عدم و وجود سخت شد و کند . وقتی رفتنش تابلوی متکی بر هیچ را که نوشته بود “هزار فرزند هم کافی نیست” دید.
*
وارد دنیایی سبز و شناور و محدود شده بود و باید زود زود از این جا می رفت .
*
دنیایی جدید را تجربه میکند. پر از بعد. و هیچ نمی داند . فقط خودش را می شناسد.. گریه می کند .چشمش را باز می کند . همه چیز جدید است و واقعا چیز .چشم می کرداند . لبانش را مثل ماهی تکان می دهد . احساس نیاز می کند . ناخودآگاه به دنبال مادر می گردد . دستش را می برد به سوی سینه ی مادر . رو بر می گرداند تا شیر بخورد . تابلوای زرد را می بیند که نمی داند چیست . روی تابلویی که نوشته است : دو فرزند کافی است ، پسر یا دختر .
Posted in ساما | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
خسته بود .شاد بود.خیلی فریاد کشیده بود.صدایش خفه بود. آمده بود خانه داد زده بود :پیروز شدیم. معلوم بود گریه کرده بود.از شادی. زنش گفت :خسته نباشی مرد! بعد از یک ماه مرد آن شب راحت خوابید.پسرشان نیامده بود خانه. حتما جایی کمک انقلابیون بود. سه چهار روز می شد پیدایش نبود.
خسته است.شاد نیست.امروز آن قدر فریاد کشیده است: انقلاب ،آزادی .تا کسی سوار تاکسی اجاره ای اش شود.و چندرغازی بدست آورد ونصفش کند با صاحب تاکسی.حتی حوصله ندارد جواب سلام زنش را بدهد.صدایش خس خس می کند.از بس فریاد کشیده است.معلوم است گریه کریه کرده است.روی گونه های زنش هم رد اشک است .
بعد از سی سال سر کوچه عکس پسر چهارده ساله اشان را زده اند وبزرگ نوشته اند شهید انقلاب.شهادت:/۵۷/۱۱/۲۱
Posted in ساما | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
چفت در را بست.
سال ها بود که عکسش را روی طاقچه دلش گردگیری نکرده بود
Posted in امین | No Comments »
آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
زن میپرسد:”آقا این جاروها چند؟”. مرد میگوید:”چارُ دیویست خانوم!”. زن چشمهایش را گرد میکند، ابروهایش را بالا میدهد، میگوید:”بیشرفا!”.
Posted in اسیر | No Comments »