Posts Tagged ‘داستان کوتاه’

دار

پنجشنبه, شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹

یک نفر دستم را گرفته است . یکی‎یکی پله‎ها را بالا می‎رویم . پاهایم عرض و ارتفاع پله‎ها را لمس می‎کند . همه چیز تاریک است . هق‎هق مادر را میان جیک‎جیک‎های گنجشک‎ها می‎شنوم . پای راستم را جلو ‎می‎کشم . دیگر پله‎ای نیست . سرباز نگهم می‎دارد . صورتم می‎خورد به طناب آویزان از آسمان . چشمم ا باز می‎کند . بابا روبرویم ایستاده است . مبهوت است . هیچ‎وقت نگریسته‎است . گنجشک‎ها می‎خوانند . باد می‎خورد به صورتم . رگه‎های سرخ خورشید افتاده‎است روی ابرها . همه می‎خواهند هستی‎شان را نشان دهند . هق‎هق مادر را می‎شنوم . نمی‎بینمش . بانو صورتش را خراش داده‎است . انگار خیش کشیده‎اند توی صورتش . زیرچشمی نگاه می‎کند به بابا . سر بابا بالاست . گنجشک‎ها می‎خوانند . این بار بهرام‎خان نیست دستش را بکشد جلو و راه نجات نشانم دهد .

**

دستمال را باز کردند . انگار عالم تازه زاده شده بود . مادر گریه می‎کرد . بانو زیرچشمی نگاه می‎کرد به بابا . بابا سرش پایین بود . دل‎نگران بود .کسی ایستاد جلویم . طناب آویزان را پشت سرش انداخت .دستش را زد زیر چانه‎ام . سرم را بالا برد . نگاهش نکردم.
- زندگی‎ات دست منه . نمی‎خوام جوونی‎ت ببری زیر خاک .
بابا زمین را نگاه می‎کرد . مادر هق‎هق می‎کرد .نگاه بانو به بابا بود .
- خودت هم می‎دونی کار من نبوده . تو اون بچه‎ی  ریپوت نمی‎خواستی .
- دو دقیقه‎ی دیگه توی آسمون آسمون ویزونت می‎کنن و بعدش می‎برنت زیر خروارها خاک . دونستن من و تو مهم نیست .
طناب دار را تکان داد .نیشخند زد . مادر می‎گریست .
-زندگیت بند ِ یک رکوع و سجود . دست خودته . گریه مادرت نمی‎شنفی ؟
. مادر گریه می‎کرد .بهرام‏خان پیروز بود . چه من قبول می‎کردم چه نه . بابا می‎شکست چه من می‌پذیرفتم چه نه .
-اختیار با خودته .
پشت کرد به من . طناب را هل داد .طناب به صورتم خورد . هق‌هق مادر بلندتر شد . بهرام‌خان پیروز بود . طناب ایستاد . بین من و بهرام‌خان .سر بهرام‌خان را قاب گرفته بود . بی‌تردید گفتم :
- قبول .
- من هیچوقت دوست نداشتم  ی جوون قربونی بشه
- پسرت هم جوون بود .
- اونو تو کشتی .
چهره‌ی پیروز بهرام‌خان از بین حلقه‌ی دار پیدا بود . لبخند زدم . دستش را آورد جلو . بوسیدمش . زانوش را خم کرد .پایش را کشید بالا . کفش‌هایش کثیف بود . خم شدم . بابا می‌لرزید . مادر گریه نمی‌کرد .پایش را بوسیدم . فریاد زد :
- من از خون این جوون گذشتم . این جوون می‌تونه زندگی کنه .
بابا می‌لرزید .سرش پایین بود . سرباز دستانم را باز کرد .
- جوون برو زندگی‌ت کن .
- عقده‌ی بابا و بانو خالی شد ؟
- بابات زندگی دخترمه تباه کرد .تو هم جون پسرم‌و گرفتی .
-خودت .

**
چراخ‌های رنگارنگ روشن می‌شند و خاموش . کسی می‌خواند و کسی می‌نواخت . بانو سفید پوشیده‌بود . بابا می خندید . مهمان‌ها می‌خندیدند . تمام شهر آمده‌بودند . عاقد آمد . سورناچی ننواخت . خواننده ساکت شد . چراغ ها روشن می‌شدند و خاموش . عاقد سلام کرد . بهرام‌خان دست عاقد را گرفت .گفت :
- آخرین شرط این است که داماد دستم را ببوسد .
بابا نبوسیده‌بود و چراغ‌ها خاموش شده‌بود و بابا رفته‌بود و بانوگریه کرده‌بود و بهرام‌خان تا چند ماه از خانه بیرون نیامده‌بود .
**
گنجشک ها می‌خوانند . مادر گریه می‌کند . باد می‌وزد توی صورتم . بابا ایستاده‌است . سرش بالاست . صورتش پرچین شده‌است .موهایش آشفته است .بانونگاهش به باباست . بهرام‌خان نیست . مردی بلند می‌خواند :
- بنا به حکم …
گریه مادر گر می‌گیرد . پاهای بابا سست شده ‌است . باد می‌رقصد توی کاج‌ها .
- به جرم قتل عمد آقای بهرام …..
مادر زوزه می‌کشد

**
بهرام‌خان افتاده بود روی زمین . خون از خط تیز اتوی کت بهرام‌خان چکه کرده‌بود . دستش را کشیده‌بود طرف پاهایم .انگارالتماس کرده‌بود. پایم را گذاشته‌بودم روی صورتش .‌آن‌قدر مانده‌بودم که مردم جمع شده‌بودند و بهرام‌خان را دیده‌بودند که زیر پای من له شده‌بود .
**

گنجشک‌ها نمی‌خوانند . مادر گریه می‌کند . پای بابا سست اس .باد نمی‌وزد . مردی که صورتش ناپیداست دار را حلقه می‌کند دور گردنم .رگه‌های سرخ خورشید پشت ابرها مانده‌اند .بهرام‌خان نیست که دستشرابکشد جلو وراه نجات نشانم دهد . بانو نگاه می‌کند به بابا .بابا پریشان است . مادر می‌گرید .بابا می‌چرخد .نگاه می‌کند به بانو . بانو نگاه می‌کند به بابا .نگاه بابا ملتمس است .

شش "یک خط" برای غزه

چهارشنبه, آذر ۲۰م, ۱۳۸۷

*
راه شیری چه خودنمایی می کند در آسمان غزه تاریک .

**
گفت : چه خبر؟ گفت: فتح و حماس افتاده اند به جان هم و اسرائیل به جان ما .
***
مرد گفت : می روم بیرون چیزی گیر بیاورم برای خوردن . هیچ وقت برنگشت .
****
به بچه هایش قول داده بود فردا برایشان غذایی جدید بپزد . نیمه شب آرام برگ درختان را می چید .

*****
وقتی آمد خانه کفش های خونی اش را زیر شیر آب گرفت . خیلی راحت می شست . برایش عادی شده بود .

******
از پشت شیشه ی دودی بنز قیافه اش معلوم نیست . عقالش را مرتب می کند . رادیو از غزه می گوید .هیچ احساسی ندارد این پادشاه همسایه . جز  سیری و شکم درد .

دل لرزان ابلیس

سه شنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۷

چه سخت است این مرد . این مرد مهربان .و چه محکم گام بر می دارد . بدون تردید . انگار هیچ تردیدی ندارد . می روم سراغش .
- عزیز دلت را چه می کنی ؟ چگونه جوانت را می سپاری به تیغ ؟
سنگم می زند . هنوز دلش نلرزیده است .
- خدای بی نیاز را چه حاجت به سر بریدن پسر نازنینت . ببین چشمانش  چه شکوهی دارد .
سنگم می زند .
- گلوی اسماعیل جای بوسه است نه خنجر . این پسر سال ها باید دنیا را ببیند . این ظلم است . او حق دارد زنده بماند .
سنگم می زند .
- نمی دانستم این همه سنگ دلی . گمانم این بود پیامبران مهربان ترینند . اگر تو پسرت را نمی خواهی ، او تو را می خواهد .
سنگم می زند .
- اسماعیل مال تو نیست . مال هاجر هم هست . مال خود هم هست . گریه های مادرش را چه می کنی .
چه سخت است این مرد . سنگم می زند .
- به مادر پیرش رحم کن . به جوانیش رحم کن . به زیباییش .
دلش نمی لرزد . سنگم می زند .
- تو و خدایت ستم کارید . آینده این جوان را سر می برید . مادرش را دق مرگ می کنید . مگر قربانی این پسر چه سودی دارد .نه برای تو سود دارد ، نه برای خدا . تو جگرگوشه ات را از دست می دهی ، خدا هم که نیازی ندارد به اعمال بندگانش . شاید رویایت اشتباه بوده . من صدای گریه های مادر پیرش را می شنوم . مادری که سال ها انتظار این پسر را داشت .
باز هم نمی لرزد . چه سخت است دل این مرد . سنگم می زند .

دست و پای  جوانش را می بندد . تا دلش  نسوزد برای دست و پا زدنش . کهنه ای می کشد روی چشمان زیبای اسماعیل . دست های ابراهیم نمی لرزد . پسرش را نمی بوسد . تیغ تیز خنجر می درخشد زیر آفتاب . انگار تمام هستی این جا را می بینند . من به جای ابراهیم می لرزم .اضطراب دارم . یعنی ابراهیم گلوی عزیزش را می برد . اسماعیل  می نشیند. چه قربانی گران بهایی . نه پدر تردید دارد نه پسر . پاهایم می لرزد . ابراهیم خنجر را می برد سوی گلوی اسماعیل . چقدر مطمئن . لرزش پاهایم بیشتر شده است . خنجر را می گذارد روی گلوی اسماعیل . می کشد . دلم تنگ شده است انگار . مثل مجرمی که همیشه حسرت می خورد . حسرت اشتباهش را . پاهایم می لرزد . می خواهم سجده کنم به ابراهیم . می خواهم سجده کنم به آدمی .

بچه مردم

جمعه, آذر ۱۵م, ۱۳۸۷

خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود، چه می‌کرد؟

دست بچه ام را گرفتم .پشت سر شوهرم از خانه بیرون آمدم .بهترین لباس هایش را تنش کردم. تا به حال این قدر بچه ام را زیبا ندیده بودم . سوار شدم . تصمیمم را گرفته بودم .ولی دلم راضی نبود . میدان شاه پیاده شدیم .چقدر امروز بچه شیرین زبانی می کرد . پول دادم دست بچه .بچه تا به حال پول گرفتن را نمی دانست . گفتم:برو اون ور خیابون تخم کدویی بخر .

با بهت نگاهم کرد . رفت . آرام می رفت . ماشینی با سرعت می آمد طرفش . نفهمیدم چطور بغلش کردم . بوسیدمش . برایش کدو تخمه ای خریدم . سوار شدیم . نمی دانم برای کجا . بچه ام هنوز بغلم است هنوز .هیچ وقت مثل بچه مردم نگاهش نمی کنم .بچه خودم است . تصمیمم را گرفته ام برنمی گردم خانه .

***

تقدیم به خالق بچه مردم ، جلال

هنوز خدا هست .

جمعه, آذر ۸م, ۱۳۸۷

مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشته بود . ترسیده بود پسرش بمیرد .

*
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید  خو می کرد به تنهایی . هفته ای می شد از مردش خبر نبود .

*
بابا پسرش  را داد راویه .تا شیر دهد .شاید فردا راویه و بابای پسر بروند مصر .آن جا غذا هست .امید هست .شاید این بچه زنده بماند . شاید روزی برگشتند غزه .

دخترانه ها

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

۱
بچه دومش هم دختر بود .یکی برگشت و گفت :
- اشکال ندارد .دختر هم خوب است .
گفت : هم خوب نه .خیلی خوب است .

۲
دوباره دختر زایید.اسمش را گذاشتند “ماه بس”.

۳
باز هم دختر .همه گریه می کردندجز بابا که می خندید.


سیگار

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷
برای اولین بار سیگار خریدم . نمی خواستم مدیون راننده تاکسی شوم که پول خرد نداشت  .

ساعت

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

نمی دانم احمد-پسر دوساله ام- چه بلائی آورد سر ساعت شماته دار .هر چه گشتم ندیدمش .
*
امروز قبل از آفتاب می گفت : بابا آب می خوام . دیروز هم همین وقت بیدار شده بود و آب می خواست. دیگر دنبال ساعت نمی گردم .

کاسبی

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

اگر روی قوطی نوشته بود چهارصد تومان حسن آقا می داد پانصد تومان .بارها می گفتم دیگر ازش نمی خرم. حتی بعضی وقت ها می رفتم سر فلکه وراه خودم را دور می کردم .
*
حدود یک سال است که فروشگاه زنجیره ای توی محله مان افتتاح شده است . یکی دوکوچه پایین تر یک مغازه بود که فورا تعطیل کرد و رفت توی کار ایزوگام .
*
امروز وقتی از نانوایی برمی گشتم دیدم روی شیشه مغازه حسن آقا نوشته : این مغازه با کلیه امکانات اجاره داده می شود .

صدام

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

وقتی دستم را برمی گرداندم چشمانش افتاد در چشم های سرخم.تسلیم بود وحرفی نمی توانست بزند.می خواست مواظب باشد .مگر من چقدر پول دارم.البته می خواستم نشانش بدهم که من رییسم.باید برتری خودم را یک طوری به رخش می کشیدم.دستش را به جای سیلی من می مالید .خیلی سرخ شده بود .نباید به این محکمی می زدم.البته این عادی است هر کسی که برتری بر یکی دارد یک طوری باید نشانش بدهد.ولی بد زدم.اگر هم معذرت بخواهم نفی خودم است.داد زدم
-:حالا که شکستیش جمعش کن.
مجبور بود.جارو وخاک انداز آورد وشکسته های نعلبکی صد تومانی را جمع کرد.فقط صد تومان قیمتش بود.